درکوچه های تنهایی قدم میگذارم صدای قدم هایم درکوچه می پیچدصدای آشنایی مرامی خواندگام هایم را آرامتربرمیدارم به دنبال صدامی روم درمیانه ی راه به کودکی برمی خورم که گریه می کندکودک رادرآغوش می گیرم وآرامش می کنم. به صورت کودک خیره می شوم به یادکودکی های خودم می افتم که چه قدرآرام وبی صدامی خوابیدم وخواب های کودکانه می دیدم چه زیباست لحظه ای که حس می کنی کودکی های خودت دقیقادرمقابل صورتت است وچه آرام خوابیده است. بادیدن کودکی خودسرعت زمان راحس کردم کاش قدرثانیه های ازدست رفته رازودترمی دانستم کاش....