دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

داستانی داره این خط واحد سوار شدن من ..امروز یه پیرزنی اومد تو اتوبوس جاش نبود خیلی هم اخمو بود البته خیلی هم پیر بودا..کسی جاشو بهش نداد ..وسایلمو برداشتم گفتم مادر جون بفرمایید بنشینید ..نمیدونم قبلش با کی دعوا کرده بود ..کلی دعوام کرد که به تو چه ..با صدا بلند هم..کلی سرم داد زد....بعد یه دوتا دختر خانوم خوشمزه اون پشت سرم که نشسته بودن شنیدم گفتن حقشه دختره ی خود شیرین...سرم برگردوندم نگاشون کردم ..نتونستم جلوی خندمو از حرفشون بگیرم لبمو گاز گرفتم که دیده نشه میخندم گفتم والا با این کاراشون..کم نیاوردن گفتن والا با این روشون ...بعدم خندیدن..

1392/08/06 - 21:13 در شب نامه
12 ديدگاه
فردایی دیگر

البته بعد جمله دومشون خندم نگرفت ولی الان یادم میاد خندم میگیره..

12 سال و 10 ماه و 22 روز و 9 ساعت و 44 دقيقه قبل
فردایی دیگر

من ناراحت نشدم ولی...پیره بی حوصلست...اما از اون دوتا شیطون خندم گرفته بود..

12 سال و 10 ماه و 21 روز و 20 ساعت و 29 دقيقه قبل
فردایی دیگر

برادر امیر حسین به مردم نخندید...که روزی مردم به شما خواهند

ممنون اقای توماس ..

12 سال و 10 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 37 دقيقه قبل
amirhosein

فردا خنده های من را فقط خدا میدونه و بس
کسی از رفتار من چیزی درک نمیکنه و نخواهد بکنه

12 سال و 10 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 35 دقيقه قبل
فردایی دیگر

سخت بگیریش سخت میگذره برادر امیر حسین...

12 سال و 10 ماه و 21 روز و 12 ساعت و 32 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)