دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

zari
zari
yalda70

باران، شعری از حميد مصدق …………….. وای، باران …………باران ……..شيشهء پنجره را باران شست. …..از دل من اما، ……………..چه کسی نقش تو را خواهد شست؟ آسمان سربی رنگ، ………من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ. می پرد مرغ نگاهم تا دور، ……………….وای، باران …………………………..باران ………………………………پر مرغان نگاهم را شست. خواب، رؤيای فراموشيهاست! …………….خواب را دريابم ………………….که در آن دولت خاموشيهاست. …………………………..با تو در خواب مرا لذت ناب هم ‌آغوشيهاست. من شکوفايی گلهای اميدم را در رؤياها می‌بينم، و ندايی که به من می‌گويد: ………….“گرچه شب تاريک است ………………………..دل قوی دار، ………………………………سحر نزديک است.” دل من، در دل شب، …………خواب پروانه شدن می‌بيند. …………………………مـِهر در صبحدمان داس به دست ……………………………………….خرمن خواب مرا می چيند. آسمانها آبی، …….. پر مرغان صداقت آبی‌ست …………………..ديده در آينهء صبح تو را می‌بيند. از گريبان تو صبح صادق، ……………..می گشايد پر و بال. تو گل سرخ منی ………..تو گل ياسمنی …………………تو چنان شبنم پاک سحری؟ ……………………………………………. نه ……………………………………………..از آن پاکتری. ……………….تو بهاری؟ ……………………… ن

1390/10/28 - 11:28
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)