امشب در شمع سوخته عکسهایت ، قدم هایم را سست می کنم ... امشب یادت را در درونی ترین نقطه قلبم زندانی می کنم .. امشب کلید ها را در دستانت می گذارم و شاید بروم ... امشب به زیبایی ماه ، نور را بر چهره زمین می فشانم ... آرزوهایم را در قاصدک ها می دمم و از صورت و منظره داغدیده نیمکت تنهای پارک برایت می نویسم ... نیمکتی که دیگر نیست ... یا همان بهتر بگویم نیمکتی که دیگر جای ما نیست ... هست و اما نیست ... امشب در میان لاله ها سحرگاهان را می بویم و از جاده های در نهایت بن بست چشم می پوشم .. امشب جایت اینجا خالی مانده است و تا بر نگردی پر نخواهد شد .. امشب پروانه ترین احساس شده ام