دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دو تا برادره آخره شر بودن و پدر محل رو درآورده بودند هروقت هرجا یک خراب کاریی میشده، ملت میدونستن زیر سر این دوتاست. خلاصه آخر بابا ننشون شاکی میشن، میرن پیش کشیشِ محل، میگن:‌ تورو خدا یکم این بچه‌های مارو نصیحت کنید،‌ پدر مارو درآوردن. کشیشه میگه: ‌باشه، ولی من زورم به جفتِ اینا نمیرسه، باید یکی یکی بیاریدشون. خلاصه اول داداش کوچیکه رو میارن، کشیشه ازش میپرسه: پسرم، ‌می‌دونی خدا کجاست؟ ... پسره جوابشو نمی‌ده، همین جور در و دیوار رو نگاه می‌کنه. باز یارو می‌پرسه: پسرجان، می‌دونی خدا کجاست؟ دوباره پسره به روش نمیاره. خلاصه دو سه بار کشیشه همینو می‌پرسه و پسره هم بروش نمیاره آخر کشیشه شاکی میشه، داد میزنه: بهت گفتم خدا کجاست؟! پسره می‌زنه زیر گریه و در میره تو اتاقش، در رو هم پشتش می‌بنده. داداش بزرگه ازش می‌پرسه: چی شده؟ پسره میگه: بدبخت شدیم! خدا گم شده، همه فکر می‌کنن ما برش داشتیم

1390/11/01 - 14:43 در دوره
9 ديدگاه
آناهیتا

علیرضا طبق بند 16 » ارسال پست یا دیدگاه با محتوای شکلک (بیشتر از 100 کاراکتر یا 15 شکلک) مجاز نمی‌باشد..

14 سال و 8 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 13 دقيقه قبل
علیرضا-کامنت

بازم به ما گیر دادی آبجی آناهیتا.فکر کنم فقط به من گیر میدی؟ چشم.

14 سال و 8 ماه و 17 روز و 5 ساعت و 10 دقيقه قبل
آناهیتا

علیرضا این یه قانونه.خواهش دیدگاهت رو پاک کن.درسته ازاده جون؟

14 سال و 8 ماه و 17 روز و 4 ساعت و 23 دقيقه قبل
آزاده ایــرانی

آره علیرضا تقصیره آناهیتا جون نیست که


به منم سر همین اینقده گیر میدن. حرفشو گوش کن و پاک کن

14 سال و 8 ماه و 17 روز و 4 ساعت و 3 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)