دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

وفای عشق!»پیرمردي صبح زود از خانه اش خارج شد ... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . پرستاران ابتدا زخمهاي پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: باید ازت عکسبرداري بشه تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده . پیرمرد غمگین شد ، گفت عجله دارد و نیازي به عکسبرداري نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند . پیرمرد گفت : همسرم در خانه سالمندان است . هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم . نمی خواهم دیر شود ! پرستاري به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم . پیرمرد با اندوه گفت: خیلی متأسفم، او آلزایمر دارد . چیزي را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت : وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید ، چرا هر روز صبح براي صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت :اما من که می دانم او چه کسی است ...

1390/11/01 - 16:22 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)