حمد شاملو :در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه ئي کشته است . از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري نشسته اند کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را شکسته اند. من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام . در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند . در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد . من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش من اما در دل