یه وقتائی..... یهو یه ادمی سر راهت قرار میگیره؛ که دلت رو میلرزونه..... انگار سالهاست میشناسیش..........اون وقته که یه دلشوره میاد سراغت؛ یه حس عجیب و غریب.... اون آدمه میره....اما جای نگاهش رو ، روی تمام روحت جا میگذاره..... و تو می مونی و یه حال عجیب که نمیدونی خوبه یا بد ؟ نمیدونی باید حالت خوب باشه یا بد ؟ نمیدونی اگه دوباره دیدیش میتونی بهش بگی اونی رو که توو دلته ؟؟ یا باید ساکت باشی و فقط نگاهش کنی ؟؟؟؟ میخوای بهش بگی ، اما توو وجود خودت از اینکه آخرش رو میدونی تمام تنت میلرزه، میخواهی نگی.....یه چیزی درونت نیشت میزنه........لعنت به این تجربه ها ...... الان ، برای من ؛ از اون یه وقتاست.......
1390/11/02 - 00:06 در
سمفونے×سكوت×بوف×کور×