الان برات نامه نوشتم پشت کدامين لحظه بن بست جا ماندي تا ببيني مردی اينجا مي خواست در تنهايي خويش آسمانش را باتو قسمت کند؟؟؟؟ وسعت آسمان تو آنقدر بزرگ بود که حتي تجسم آسمان کوچک من در آن گم شد.... هيچ کس ندانست در بي پناهي شبهاي بي ستاره ام چقدر لبان و قلبم ، پر از ستاره و دوستت دارم بود..... و من چقدر بر حقيقي بودنش برخود ميباليدم.... اما.............. شايد که ديگر مهم نيست که از تو گلايه کنم...... ديگر از خدايم هم نخواهم پرسيد که چرا سهم من از اين همه سکوت و گذشت و عشقي بي آلايش چيزي جز سركوب غرور ، سنگسار احساس و منطقهاي بي دليل نبود؟؟؟.......