دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادم اید روزی که می خواست برود... ده بذر گل به من داد و گفت: این ده بذر را بکار... هر وقت جوانه زدند من بر میگردم... من انها را یکی یکی کاشتم... و با جوانه زدن هر کدام از دانه ها نور امیدی در دلم روشن میشد... اما این یکی انگار خیال جوانه زدن نداشت... ولی من انقدر عاشق بودم که نمی دانستم : یک سنگریزه هیچ وقت جوانه نخواهد زد...

1390/11/15 - 17:58
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)