دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

پادشاهى در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت سرباز پیرى را دید که با لباسى اندک در سرما نگهبانى مى‌داد. از او پرسید: آیا سردت نیست؟ نگهبان پیر گفت: چرا اى پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم. پادشاه گفت : من الان داخل قصر مى‌روم و مى‌گویم یکى از لباس‌هاى گرم مرا برایت بیاورند. نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به داخل قصر وعده‌اش را فراموش کرد. صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالى قصر پیدا کردند، در حالى که در کنارش با خطى ناخوانا نوشت

1390/11/16 - 11:02
4 ديدگاه
خــــاله سمانـــــه

الان فكرم نمياد
حالا چيزي نوشته بود يا نه سركارمون گذاشته

14 سال و 7 ماه و 15 روز و 21 ساعت و 43 دقيقه قبل
NaviD 23

سوال از خودم نیست.یکی از دوستام واسم فرستاد.منتظره جوابشه.

14 سال و 7 ماه و 15 روز و 21 ساعت و 38 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)