عشق تو روشنگر راه من است.... باز دلم در شب تو پر گرفت زمزمه عشق تو از سر گرفت کشتی عشقم به تو پهلو گرفت بیشه چشمم ز تو آهو گرفت عشق تو روشنگر راه من است چشم تو جادوی سیاه من است این دل تنگم همه جا زار توست نی که دلم در پی آزار توست دست نیازم به تمنای توست چشم دلم محو تماشای توست باز وجودم همه آتش شداست غرقه ی دریای مشوش شداست باز خیالت ره خوابم ببست آتش جان را ره آبم ببست جامه تن بهر تو چاکی شداست کاخ وجودم زتو خاکی شداست شور جوانی ز دلم پر کشید زان که می عشق تو را را سر کشید حسرت عشق تو مرا پیر کرد مرغ دلم را هدف تیر کرد عشق منی مدعیم لاف نیست کوه سکوتم که قد قاف نیست عشق دوای دل بیچاره ام چاره من باش که بیچاره ام من اینجا در ترنم های یک دل حضوری گرم از سوی تو دارم درون سینه ام این مجمر خون نهانی عشق دلجوی تو دارم چه خواهش هاست در چشمان مستم هوای دیدن روی تو دارم من اینجا قبله روز و شبم را میان طاق ابروی تو دارم ستاره،ماه،خورشید،آسمان را برای جعد گیسوی تو دارم من این مجنون صفت دیوانگی را از آن چش