دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نیمه شب اواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای اغاز کردیم در خیال دل بیاد اورد ایام وصال!از جدایی یک دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت دل بیاد اورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازی و ان اسرار را ان دو چشم مست اهو وار را همچو رازی مبهم و سربسته بود چون من از تکرار او هم خسته بود امد و هم اشیان شد با من او هم نشین و هم زبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود و توان شد با من او دامنش خوابگاه خستگی این چنین اغاز شد دلبستگی وای از ان شب زنده داری تا سحر وای از ان عمری که با او شد بسر مست او بودم زدنیا بی خبر دم به دم این عشق میشد بیشتر امد و در خلوتم دمسازشد گفتگوها بین ما اغز شد گفتمش در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو زورقبان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل زعشق روی عشق تو حیران شده در پی عشق تو سرگردان شده گفت در عشقت وفادارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا میشود فردای من گفتمش عشقت به دل افزون شده دل زجادوی رخت افسون شده

1390/11/24 - 19:44
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)