میدونی چیه خدا جون ... میدونم دیگه نمیاد ... میدونم کشید کنار به نفع من اما به قیمت شکستن من و خودش بیشتر من تموم شد ... میدونم خواستیم و روزگار نخواست ... اما اون حس قشنگ بود ... گریه های از سر نگرانی درد داشت اما لذتبخش بود ... هق هق های شبونه که عرش رو میلرزوند رو که دیگه نگو ... یعنی میخوای دیگه اون حس نباشه ؟؟؟ یعنی باید فراموش کنم ؟؟؟ خدا جونم نمیگم خسته ام نمیگم کم اوردم ... اما من اون حس قشنگو میخوام ... چون دارم خسته میشم ... دارم کم میارم ... کاش دنیات اینجوری نبود خدا ...
1390/12/03 - 23:58 در
حلقه