روزگاری رازِ زیبایی زنبق ها را نمی دانستم! دستم به دستگیره دل سپردن نمی رسید! چشم چکامه هایم ضعیف بود! پس با عینکِ عشق به آسمان نگاه کردم! به باغ و بلوغِ بوسه و بی حصاریِ آواز! به پولکِ سرخ ماهی تُنگ! به چهره ام در آینه تَرَک دار! نگاه کردم و دانستم! دانستم که جهان، کوچکتر از کُره درسِ جغرافیِ دبستان است! دانستم که کلیدِ تمام قفلهای ناگشوده دنیا، همه این سالها در جیب من بود و بی خبر بودم! دانستم که می شود با یک چوب کبریت، خورشیدِ عظیمی را در آسمان روشن کرد! دانستم که گذشتن از گناهِ روزگار آسان است! بخشیدنِ خشمِ شعله بر پَرِ پروانه... #بگذريم
1390/12/07 - 02:23 توسط موبایل در
بی مخاطب