اسب سواری مرد چاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک میخواست. سوار دلش به حال او سوخت و از اسب پیاده شد، او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند. مرد چاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت اسب را بردم و با اسب گریخت! اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد و گفت تو تنها اسب را نبردی، جوانمردی را هم بردی. اسب مال تو، اما گوش کن ببین چه میگویم، مرد چلاق اسب را نگه داشت. مرد سوار گفت هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی، زیرا میترسم که دیگر هیچ سواری به پیاده ای رحم نکند..