دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

یادش آمد که چقدر دوست داشت فرزندشان باشد. درب اتاق زایمان باز شد. پرستار بود. - مژده بدهید : یک پسر کاکل زری *** حالا هم در بیمارستان بود در باز شد. - پسرم اومده؟ - «نه بابا جان داداش نیست، پرستاره» این را گفت و پدرش را نوازش کرد ...

1390/12/14 - 16:19 در داستان کوتاه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)