دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

دستمال کاغذي به اشک گفت: قطره قطره‌ات طلاست يک کم از طلاي خود حراج مي‌کني؟ عاشقم ! با من ازدواج مي‌کني؟ اشک گفت:.......::::::>>ادامه در

1390/12/21 - 23:15 در میکده
3 ديدگاه
یاورهمیشه مؤمن

ازدواج اشک و دستمالِ کاغذي!

تو چقدر ساده‌اي

خوش خيال کاغذي!

توي ازدواج ما

تو مچاله مي‌شوي

چرک مي‌شوي و تکه‌اي زباله مي‌شوي

پس برو و بي‌خيال باش

عاشقي کجاست!

تو فقط

دستمال باش!

دستمال کاغذي، دلش شکست

گوشه‌اي کنار جعبه‌اش نشست

گريه کرد و گريه کرد و گريه کرد

در تن سفيد و نازکش دويد

خونِ درد

آخرش، دستمال کاغذي مچاله شد

مثل تکه‌اي زباله شد

او ولي شبيه ديگران نشد

چرک و زشت مثل اين و آن نشد

رفت اگرچه توي سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال‌هاي کاغذي فرق داشت

چون که در ميان قلب خود

دانه‌هاي اشک کاشت

14 سال و 6 ماه و 22 روز و 6 ساعت و 14 دقيقه قبل

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)