دوش خواب دیدم...هفت جوجه خروس بال و پر پنبه ای... بر سر یک مرغ پیرمادر خوابیده... می جنگند... مبادا بیدار شود...مبادا... دوش خواب دیدم...از یک تخم... هفت خروس کامل زاده شد... مبادا جوجه ای نفس کشد...مبادا... یوسف نیا...یوسف تو بخواب...خواب هایم تعبیر شد... از خواب پریدم...سحر به چشم دیدم... روبهی خوش خط و خال...تمام مرغ و خروس و جوجه و تخم ها را تکه پاره کرد... سحر به چشم دیدم...روبهی غرق خون... برای مرغ مادر لالایی می خواند... بوسه بر سر مرغ زدو...لانه را ترک بگفت ...بی مهابا برفت... اینروزها عجییییییب بی خوابم...یوسف نیا...این خواب نبود...
1390/12/22 - 17:33 در
میکده