برگ ها خورده زندگیم... صفحه هایی که شاید هرگز خونده نشد... اما بود اوراقی که سراسر بیهوده پر شده بود... دل ها...نگاه ها... تا او به دفتر زندگیم پا گذاشت... ابتدا برایش کم جای گذاشتم... گاهن روی اسمش خط کشیدم تا شاید دیده نشود... اما انگار عمیق نوشته بودم و خود ندانستم... برگ را پاره کردم... خسته ام کرده بود... دفترم را به آتش کشیدم... تا شاید از خاطر برود... اما شاید زندگیم بود که در کرانه های آتش می سوخت و می سوخت... دفترم و یا بهتر گویم که زندگیم را باختم به لحظه ای.. به چوب کبریتی... به عبس گرمایی... و اینک روز هاست... که هنوز از میان خاکسترهایش بوی عشق را می شنوم... گرچه می دانم حال... اسمش را می توانم در کتاب دان زرین دگری پیدا کرد... تقیدم به او که رفت و هرگز نبرد خاطرش را....