با خود آرام زمزمه می کردم: دلم تنگ است... رهگذری پرسید: دلتنگی برای چیست؟ در پاسخ گفتم: شاید دلم برای آفتاب، طلوع دل انگیزش تنگ است و شاید هم برای لبخندی کوچک… دلم برای یار دیرینه ام باران تنگ است، برای قطره ای محبت و شاید هم ذره ای نفرت تنگ است. دنیا را خواهم گشت، شاید راست گویی پیدا شود… آری دلم برای صداقت تنگ است اما دریغ که صداقت خیالی بیش نیست! دلتنگ گریه کردن هستم... سالهاست که گریه نکرده ام. به یاد می آرم زمانی راکه آنقدر اشک ریختم تا چشمه ی چشمانم خشک شد! حال از فرط ناراحتی می خندم و خنده ام چه غم آلود است… چه زهرآگین است!!! رهگذر در همان حال پرسید : پس دلتنگ چه نیستی؟! گفتم: دلم پر از تنهاییست...! لبخندی زد و از گوشه ی چشمش اشکی آویخت و آرام رفت... آری او رفت اما تمام دلتنگیهایم را نیز با خود برد و تنها یادگارش همان لبخندی بود که سالها در انتظارش بودم...
1389/10/02 - 14:50 در
دلتنگی...
دلتنگی بد نیست یادگاریست از انان که دوستشان داریم و دورند...
15 سال و 9 ماه و 19 ساعت و 39 دقيقه قبلپس بده!
15 سال و 9 ماه و 19 ساعت و 37 دقيقه قبلیادگاری که بد نیست...
15 سال و 9 ماه و 19 ساعت و 36 دقيقه قبلیادگاری ای که تبدیل به زخم و درد بشه بده!
15 سال و 9 ماه و 19 ساعت و 34 دقيقه قبلو همچنین... غم!
15 سال و 9 ماه و 19 ساعت و 34 دقيقه قبل