سایه سنگ بر آینه خورشید چرا؟/// خودمانیم، بگو این همه تردید چرا؟ ///نیست چون چشم مرا تاب دمی خیره شدن ////طعن و تردید به سرچشمه خورشید چرا؟//// طنز تلخی است به خود تهمت هستی بستن ///آن که خندید چرا، آن که نخندید چرا؟//// طالع تیره ام از روز ازل روشن بود//// فال کولی به کفم خط خطا دید چرا؟//// من که دریا دریا غرق کف دستم بود ///حالیا حسرت یک قطره که خشکید چرا؟ ////گفتم این عید به دیدار خودم هم بروم/// دلم از دیدن این آینه ترسید چرا؟ ////آمدم یک دم مهمان دل خود باشم ناگهان سوگ شد این سور شب عید چرا؟ ////
1391/01/12 - 20:05 در
میکده