زانوهایم را بغل میگیرم خودم را تاب میدهم و بلند بلند میخوانم ... دلم گرفته بهار دلم گرفته کجایی بهار ؟ آآاآا ی مردمِ سبز مردم خوشحال کوچه و بازار یکی دلش را در زمستانی که گذشت جا گذاشته بهار را نشانم دهید حضور برگی سبز را نشانم دهید دست خسته ی مرا بگیرید نجاتم دهید از خلوت محزون اتاق های سرما زده یِ این خانه صدایم کنید صدایم کنید خواب مرا به آواز رفتگرانِ همیشه بیدار بسپرید مرا گرم کنید تن غریب همیشه مهاجر مرا گرم کنید مرا به دست آفتاب بسپرید مرا به ظهرهای تفتیده ی سیستان بسپرید دلم گرفته من عبور نمیخواهم نمی خواهم وسیع باشم ، تنها ، سر به زیر و سخت من دلم فصلی نو تنی تازه کمی آرامش من دلم آغوش میخواهد من ...دلم ... من ... بهار میخواهم