آندم که بر روی برگ زرد چهره ی خسته ام دانه های شبنم آرزو به میهمانی می نشینند،... آندم که دلم شیشه ی رحم میشود وسنگدلان سنگ بیرحمی،... آندم که همچو محکومی که منتظر آخرین کلام قاضی باشد، منتظر آخرین حکم سرنوشت هستم،... آندم که تنهایی رابا نوای بلند غریبی به گوش تار و پود دلم زمزمه میکنم،... آندم که با صدایی غمناک بر فضای غبارآلود دلم ناله ی اشک سر میدهم،... آندم که قلبم به تاراج سنگدلان میرود وهیچ برایم نمی گذارند جز اشک و آه،... آندم که از جاده های سرنوشت میگذرم و به دره های تاریک شکست میرسم،... آندم که از تابش مستقیم غمها تمام وجودم میسوزد و تمام درونم خاکستر میشود،... آندم که خود را از همه جدا ،به طوفان سرنوشت می سپارم،... آندم که دریای امیدم طوفانی میشود و آنرا آرامشی نیست،... آندم که کاخ آرزوهایم در سکوت و تنهایی و نومیدی فرو میرود و خاموشی تمام وجودم را فرا میگیرد،... آندم مرا دریاب...!
1391/01/14 - 17:17 در
Coma