دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم زبانم در دهان ِ باز، بسته است در ِ تنگ ِ قفس، باز است و افسوس که بال ِ مرغ ِ آوازم شکسته است نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم غمی در استخوانم می‌گدازد خیال ِ ناشناسی آشنارنگ گهی می‌سوزدم، گَه می‌نوازد گهی در خاطرم می‌جوشد این وهم ز رنگ‌آمیزی غم‌های انبوه که در رگ‌هام جای خون روان است ‌سیه‌داروی ِ زهرآگین ِ اندوه فغانی گرم وخون‌آلود و پردرد فرو می‌پیچَدَم در سینه‌ي تنگ چو فریاد ِ یکی دیوانه‌ي گنگ که می‌کوبد سر ِ شوریده بر سنگ سرشکی تلخ و شور از چشمه‌ي دل نهان در سینه می‌جوشد شب و روز چنان مار ِ گرفتاری که ریزد شَرَنگ خشمش از نیش ِ جگرسوز پریشان‌سایه‌ای آشفته‌آهنگ ز مغزم می‌تراود گیج و گمراه چو روح خوابگردی، مات و مدهوش که بی‌سامان به ره افتد شبانگاه درون سینه‌ام دردی‌ست خونبار که همچون گریه می‌گیرد گلویم غمی ‌آشفته، دردی گریه‌آلود نمی‌دانم چه می‌خواهم بگویم *** شاهكاري از ابتهاج...

1391/01/14 - 22:20
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)