دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

روزی شیخ به همراه چند تن از مریدان مایه دارش حوالی بلوار اندرزگو مشغول دور دور بود. تیپ خفن شیخ باعث جلب توجه نسوان (خانومها!) حاضر در محفل دور دور شده بود. به ناگه شیخ که کمی آب انگور نوش جان کرده بود و بالا بود چشم مبارکش به حوری ظریف اندامی افتاد. پس شیخ شیشه برقی اتومبیل مرید را پایین داد و چشمکی همچین تو دل برو به دختر همی زد. و دخترک خنده ملیحی به شیخ نثاره کرد! در کمال نا باوری شیخ از دادن نمره تلفن خویش اجتناب نمود! مریدان خشتک بر کف ماندند که یا شیخنا کار را آن کرد که تمام کرد! چه حکمتی در ندادن نمره تلفن بود؟ شیخ پاسخ داد همانا دختران آهن پرستند. او از برای ماشین مرید بر ما خنده زد که اگر فردا با پیکان خودمان او را بیرون ببریم تازه هویت واقعیش معلوم میشود! مریدان چو این سخن شنیدند، به ترتیب حروف الفبا از ماشین پیاده شده دست بر سر زنان و کلاغ پر کنانتا اتوبان صدر رفته از خروجی اول وارد خیابان شریعتی شدند و از پل رومی دوباره به قیطریه رسیدندیو در این حلقه تا ابد باقی ماندند!

1391/01/23 - 14:37
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)