دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

خونمون تا خونه بابابزرگم فصله ش زیاد بود بعضی اوقات که خیلی پسر خوبی بودم ، مامان به عنوان جایزه اجازه میداد که کل مسیر رو با دوچرخه بیام ، و خودشم با مهربونی زیادش پیاده پا به پام میومد ، بین این مسیری که میرفتیم یه خیابون تختی بود که خیلی شیب داشت .. تازه دوچرخه سواری رو یاد گرفته بودم ، هنوز با اون دو تا کمکاش راه می رفتم یه روز تو راه برگشت ، توی این شیب از دوچرخه پیاده نشدم و خواستم سواره ردش کنم شیبش دوچرخه م رو گرفت و ترس هم منو ، هیچ کاری نمیکردم و فقط داد میزدم یه چند صد متری که رفتم چشمامو بستم و خودمو تسلیم کردم .. بعد از چند ثانیه یهو همه چی ثابت شد چشمامو باز کردم دیدم یه مرد واستاده وسط دوچرخه م و فرمونم رو دو دستی گرفته و نگه م داشته یه لبخند بهم زد ، گفت پسر بعد ها شیب های از این تند تر تو زندگیت وجود داره ، سرعت تو هم بیشتر از این میشه !! با چشم بسته نمیتونی ردشون کنی نترس ، چشمات رو همیشه باز نگه دار ، شاید یه روزی دیگه کسی مثه من نباشه که نگه ت داره اونجا خودتی و خودت خیلی سال گذشته ،، اما اگه الان داری اینو میخونی ، خواستم بگم که الان اونجاییش رسیدم که خودمم و خودم

1391/01/26 - 00:59
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)