دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

می دانی؟ روزی به آرزویم رسیدم... دستش را گرفتم بغلش کردم... و با او ساعتها خیابانها را متر کردم... هدفهایمان مشترک شد و روزها با یکدیگر چه دور و چه نزدیک نفس کشیدیم... وقتی رفت... فهمیدم آرزوها دست نیافتنی هستند حتی اگر در دستت، بغلت، کنارت ویاحتی نزدیکتر از نفست باشند/باشد... ... اینگونه شد که چون عقابی بالم را... چون ابری بارم را... و چون شاعری تخیلم را از دست دادم...

1391/01/27 - 11:17 در میکده
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)