یه روز تو دانشگاه کلاس پیچونده بودم و داشتم تو کوچه های اطراف دانشگاه پرسه میزدم و تو دلم میگفتم خدایا چی میشد یه دوست دختر خوشگل نصیب ما میکردی تا الان به جای پرسه زدن تو کوچه پس کوچه باهم قدم میزدیم.در همین حین یهو دیدم یه صدای خیلی نازی داره صدام میکنه آقا.. آقا یه دقیقه وایسین. اطرافمو نگاه کردم چیزی ندیدم سرمو بالا گرفتم دیدم یه دختر خیلی ناز و خوشگل از پنجره یه آپارتمان داره نگام میکنه و میخنده.تو دلم گفتم خدایا دمت گرم.گفتم بفرمایید.گفت ببخشید یه دقیقه وایسید بعد رفت.داشتم خیالپردازی میکردم که الان درو باز میکنه میگه بفرمایید بالا و بعد ... یهو دیدم با یه بچه تو بغلش اومد دم پنجره گفت ببین اگه بازم شیطونی کنی به این آقا میگم دعوات کنه.بچه هم گفت باشه.بعد پنچره رو بست رفت.من یه چند دقیقه همینطوری به پنجره خیره شدم و بعد به پرسه زدن ادامه دادم...