شب از نیمه گذشته و من در هجوم روشنی دست ها ی بی اعتماد... در برخورد باران باورها ی شکسته و خاک ... راه خانه ام را جایی همین نزدیکی ها روی یکی از همین ریسمان ها ی بهم ریخته گم کرده ام انگار... شب از نیمه گذشته و جز باد صدای هیچ پایی میان سکوت شبانه ام پرسه نمی زند... باید تندتر بروم... اما من به پرده هایی این چنین تیره که روی تمام پنجره های شهر دلمه بسته اند عادت ندارم... من از اضطراب روشن این همه خاموشی می ترسم... شب از نیمه گذشته و من در برخورد این همه دیوار گر گرفته ام انگار... راستی من راه خانه را در کدامین کوچه... روی کدامین ریسمان... به کدامین باد... سپردم تا خشک شود... که این گونه گیج می زنم هنوز!