ساعت از نیمه گذشته.... دلم یه جوریه... هی ضعف می کنه....... دلم می خواد برم رو پشت بوم و ستاره هارو بچینم از تو آسمون...... دلم می خواد این حس قشنگ رو با یکی قسمت کنم....... قسمت کردم ولی انگار دوست داشتم خودمو فنا کنم ........... ضربان قلبم نا منظمه.نفسام به شماره افتاده.......... چرا امشب اینجوری شدم.انگار همه چیز قشنگتر از همیشن.......... انگار تا الان کور بودم و هیچی رو نمی دیدم... چه قشنگم امشب.... چقدر همه چیز جذابه و قشنگه....چقدر یه دوست خوب تو این موقع مفیده...... حرف زدن کلی آدمو آروم می کنه....ولی من اصلا دلم نمی خواد آروم بشم.... دلم می خواد نفسام همچنان به شماره بیفته......قلبم تند تند بزنه.... دستام یخ زده باقی بمونه... دلم می خواد با خدا حرف بزنم....با هر ضربان قلبم بهش نزدیکتر می شم... من عاشق خدام......... این موقع شب ... تو این سکوت....تو این حالت ......