تو را میبینم و آید به یادم که مهرت بود با جانم هم اغوش هنوز ان شوق از خاطر نرفتش هنوزم نیست یاد تو فراموش تو را میبینم آید به یادم چه شوری دل ز سودایت به سر داشت مرا در پرده ی خاطر جوانی دل ارا هر دمی نقش دگر داشت تو را میبینم و آید به یادم الا ای روزم از تو شام تاری هدر کردم به یادت عمر و زین پس من و از عمر رفته شرمساری تو رو میبینم و پیوسته گویم گرش با من وفا بودی چه بودی چه بودی گر سرانگشت وصالش ز کارم عقده ی بسته گشودی تو را میبینم و آید به یادم چه شب ها در غمت بر من سحر گشت به یادت روزگاری خوش مرا بود تو چون برگشتی از من بخت برگشت شکایت اه باید با که بردن که با من گردش گیتی چها کرد خداوندا چرا یک ره نگردد به گرد روزگارم به جز درد به جز از یاد تو هرگز نگردد به جز از یاد تو گردد ضمیرم تویی تا بخت تو هرگز نگردد تویی تا عمر من هرگز نمیرم