چقدر دلم یک آغوش گرم و ساده میخواست تا همهی دلتنگیهایم را درون آن با صدای بلند حراج کنم... وقتی او آغوش عاشقش را برایم باز کرد، یا بهتر بگویم؛ وقتی من توانستم، از بین آن همه آغوشهای کذایی، آغوش همیشه باز این عاشق پیشهی فارغ از نیاز را لمس کنم؛ رفتم، با ابهام عشق... وای که باورم نمیشد گرمایی اینچنین را؛ بی منت، همه را خرید؛ همهی دلتنگیهایم را، به قیمت حقیقت عشق. و من خیال کردم؛ عاشق شدهام... حال دلتنگیهای عاشقیم را کجا فریاد بزنم؟! آغوشش، باز هم باز بود؛ رفتم، با ابهام عشق... و من خیال کردم که عاشقتر میشوم فقط، ولی سوختم در آغوشش...