گاهی فکر می کنم که آیا همه هم مثل من این همه فکر می کنند؟؟یا شاید اصلا فکر نمی کنند!! چیزی بین مرز وهم و خیال! وقتی دچار خلع می شی فقط خودتی و خودت.نه حرفی و نه کلامی.می شی یه مجسمه سرد و بی روح.حتی گاهی ساعتها به جایی خیره می شی بدون اینکه چیزی بفهمی.این همه زیبایی چه جوری توی دل زمینی به این کوچکی جا شده؟آره خدا؟؟چه جوری این کارو کردی؟! یه دریا که همه توانشو جمع کرده تا یه رازدار خوب بمونه واسه دردهایی که سالهای ساله مردم توش می ریزن.چه اشکهایی که با شوری آب دریا حل شده! چه فریادهایی که سالهاست با صدای امواج یکی شده! چه نگاهایی که همیشه تا افق رفته. همیشه دلم می خواست یه مرغ دریایی باشم.همه دریاهارو طی می کردم.اصلا کاش من یه لاک پشت بودم.یه لاک پشت کوچولو که تازه می خواد رها بشه. با اصرار اقا جون می ریم روستای گلاب دره واسه سر زدن به اسب ها.جاده های پر پیچ و خمی که انتهاش به بهشت می رسه چشمامو خیره می کنه. اه!اصلا چرا من همیشه دنبال یه چیزهای خاص هستم.چه فرقی داره درخت با درخت.آسمون با آسمون.ابر با ابر.آب با آب.مهم اینه که من همونم که همیشه هستم. چرا باید همیشه حرفها و کارهامو