باز انتظار و راهی که برایم دیگر دور شد اشکهایم جاری ،گریه میکنم و می گویم که همه از کودکی تنهایم گذاشتن ای اشک، از چشمانم بیفت و بر گونه هایم سرازیر شو اونی که میپنداشتی عشق تو بود دیگر رفت و برگشتی ندارد تو ای عشق: که به اون جای که دورها می نامند سفر کردی مسیرت را عوض کن که دارم از نبود تو و وجودت میمیرم شب ها را بدون تو تا صبح به رنگ سیاهی میکشم و همچنان دعا میکنم تا وقتی که برگردی دیگر خسته شدم از این همه صبر که حتی چشمهایم دیگر با خواب رفتن، غریبی دارن اونی که دوستم داشت رفت و منو با آتش دوست داشتناش روشن کرد