دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

به خانه که رسید، نفس نفس می زد. انگار تمام راه را دویده بود. با عجله وارد شد و تا داخل خانه را سرآسیمه طی کرد. با دیدن همسرش دلش آتش گرفت، ایستاد، به آرامی جلو رفت و در کنار بسترش نشست، دست او را در دستهایش گرفت و پرسید: بانوی من! چرا گریه می کنی؟ جواب داد: شرمنده علی جان! کاری از دستم بر نیامد...

1391/02/04 - 10:41
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)