دلم هوای گریه دارد و دستانم بی رمق تر از همیشه برای نوشتن التماس قلم را دارند چشمانم به تاری این دنیا عادت کرده .... چاره ای نیست باید صبر کرد هر چند این لحظه ها نایی برای حرکت ندارند اما باز هم من دیوانه،به دنبال توام این وجود غایب توست که مرا بی قرار بودنت كرده و مطمئن باش که روزی نخواهد رسید که من دست از این جست و جو بردارم ایستگاه دلتنگی، آری همیشه اینجاست که تو را حس می کنم.... وقتي كه گفتم بازگرد خواهشم را رد كردي اما دیگر دستت برایم رو شده اینبار تا نیایی دست از گریه نمی کشم آنقدر زجه می زنم تا دلت به حالم بسوزد آن وقت برای آرامش خودت هم که شده می آیی .... تقديم به انكه در سراب زندگي ام، در خشكسالي ارزوهايم، همچون باران عشق بر سرزمين دلم باريد..