دانستم .... كوهستان عاشق است و عشقش مقدس كه معشوقش خداست . اين من و تو هستيم كه دشت مصفاي زندگيمان را كوهستاني صعب العبورمي بينيم. زندگي بدون من هم جاري ست پس بايد كاري كنم ، تا در سيال عظيمش با من برخورد و مرا هم با خود جاري كند . نبايد آنقدر تكراري شوم كه روزمرگي را از حفظ انجام دهم بايد بگذارم دلم حرف تازه اي بزند . به وقت بوييدن گل ها بايد رويشان را هم ببوسم تا مهر ، معني شود . اگر اذان از خشكسالي صداقت ترك برداشت وضو را بهانه قرار ندهم، تيمم كنم و نماز بگذارم. نبايد زبانم راوي روايت هاي مگوي باشد ولي شانه هايم ، تكيه گاهي براي آن كه كس است اما بي كس . نگويم ، تا وقتي كه ، حرفم حرف باشد و طنين و محتوي، تا بتواند تمامي صداها را تبديل به سكوت كند . اگر خورشيد را بنويسم ، آفتاب مي شود ابر را بخوانم باران مي بارد پس مي توانم رنگين كماني از زيبايي خلق كنم و زندگيم را بسازم .