دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

تو یه روستائی یه پیرمردی با پسرش زندگی میکرده اونا یدونه گاو هم داشتن که تمام سرمایه زندگی و محل درامدشون بوده باهاش شخم میزدن و غیره.... یه روز این گاوه مریض میشه میمیره ...همه اهل ده جمع میشن میگن وای چه بدبختی بزرگی بیچاره شدی...پیرمرد میگه از کجا میدونید بدبختیه؟؟ پسر پیرمرد میره جنگل چهارتا گاو وحشی میگیره میاره رام میکنه و کار مزرعه کلی رونق میگیره...باز همه اهل ده جمع میشن میگن حالا فهمیدیم چی میگفتی اگه گاوت نمیمرد این خوشبختی بزرگ برات اتفاق نمیفتاد پیرمرد میگه از کجا میدونید خوشبختیه؟؟ چند وقت بعد یکی از گاو ها رم میکنه پای پسر پیرمرد میشکنه باز همه اهل ده جمع میشوند و همون قضایا...پیرمرد هم میگه از کجا میدونید بدبختیه؟؟چند وقت بعد جنگ میشه همه جوانهای دهکده رو میبرند جنگ و پسر پیرمرد چون پاش شکسته بوده میمونه تو ده ... وباز هم همون قضایا ...

1391/02/11 - 15:44 در چهار راه
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)