در محله ای که زندگی می کردیم در ان سال ها، شاید بهتر است بگویم همان سال های سگی ، دوران جنگ ، ان وقت ها که همه چیز جیره بندی بود ، همسایه ای داشتیم که نماد کامل خانواده تناردیه ها بود . با این تفاوت که به جای دختر های زیاد ، این خانواده مملو بود از پسر، پسرهایی شرور . همیشه به او فکر می کنم به ان پسر ، پسری کوچک و سیه چرده که مانند کوزت به این خانواده سپرده شده بود که از او مراقبت کنند ، تروخشکش کنند به جای مادر نداشته اش مادری کنند و به جای پدر، پدری . وضعیت این پسر به مراتب تاسف بارتر از کوزت بود ، لباس های ژنده و سیاه و پر از چرکش هنوز مرا رنج می دهد . دستهای کوچکش گویی سالهاست رنگ اب و صابون ندیده بود ، چشم های سیاه و ریز، و ان دماغی که همیشه سوراخ هایش باز باز بود و ان نفس نفس زدن های تندش حکایت از ترسی عمیق داشت که مبادا او را بگیرند ، مدام می گریخت و پسرهای خانواده دنبالش . ...