خدایا کفر نمیگویم ! پریشانم چه میخواهی تو از جانم ؟ مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . .. خداوندا اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی لباس فقر پوشی و غرورت را برای تکه نانی به زیر پای نامردان بیندازی و شب اهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا…اگر در روز گرما خیز تابستان تنت را به سایه ی دیوار بگشایی و قدری آن طرفتر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو و آن سو در دوران باشد زمین وآسمان راکفر میگویی نمیگویی؟ خداوندا اگر روزی بشر گردی ز حال بندگانت باخبر گردی پشیمان میشوی از قصه ی خلقت از این بودن از این بدعت……خداوندا تو مسئولی…. خداوندا تو مسئولی…..