گفتی اما تو نباید میرفتی ٬ گفتم من از تو میروم تا در سفر با تو بودن با تو باشم من از تو سر نمیروم ٬ من در تو میروم تا در سبز ترین بهار منظره ها ٬ تا ماه گفتی باش گفتم هستم ٬ گفتی میفهمم گفتم من هم گفتی بغض شک راه گلو را بسته ٬ لحظه تصمیم است به تو ای خوب نجیب نمیتوان شک کرد گفتم به ترانه دزدان شک کن چه کسی در من و تو تشنگی باغچه را میبیند او نمیبیند بیرحمانه مشک پر آبی را که برای عطش باغچه باقی مانده است نیمه شب میدزدد و به یک رهگذر که غمغمه هایش پر آب است میفروشد ارزان به ترانه دزد بگو تو را باور ندارم گفتی ترانه دزدان را باور نداری ... اما ... تو نباید میرفتی