من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي. پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پــــدر پيـــــــر من است. مــــن به تو خنــــــديدم تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم. بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك. دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهـــــــد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت...؟؟ *** فروغ فرخزاد