دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

آخر ِ / کبری موسوی

1391/02/20 - 15:21 در اشعار فارسی
1 ديدگاه
باران بهاری

چه مضطرب ؛ چه پریشان ؛ چه بی قرار رسید
به ؛ سر ِ
سپس کنار ِ خیابان ، دو شاخه گل در دست
- کجا برادر ِ من ؟ - آخر ِ امیرآباد
تمام راه چنان برکه ای می اندیشید
به نیمه اش - گل نیلوفر امیرآباد –
غروب بود که او آمد و چو قطرۀ اشک
نشست گوشۀ چشم ِ ترِ امیرآباد
که عشق و شور و غزل شعله می کشد هر روز
دم غروب ز خاکستر ِ امیرآباد
هزار بار نوشت اسم نیمه اش را بر
زمین ؛ و پر شد از آن دفتر امیرآباد
کسی نیامد از آن سوی میله ها اما
زمان گذشت و زمین محشر امیرآباد
و او مسافرِ بی همسفر شد و اینبار
نوشت : آخر ِ عشق ؛ آخر ِ امیرآباد...

14 سال و 4 ماه و 12 روز و 19 ساعت و 55 دقيقه قبل
دیدگاه غیرفعال شده است.

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)