دنبالر در حالت آرشیو است. امکان ورود یا ارسال وجود ندارد. برای دریافت پشتیبان به backup.donbaler.net مراجعه کنید. تماس: [email protected]

مرد وزن جوانی سوار بر موتور در دل شب می راندند . آن ها عاشقانه يک ديگر را دوست داشتند. زن جوان : يواش تر برو عزيزم . من می ترسم مرد جوان : نه . اين جوری خيلی بهتره زن جوان : خواهش می کنم . من خيلی می ترسم مرد جوان : خوب ولی بايد بهم بگی که دوستدارم زن جوان : دوست دارم . حالا می شه يواش تر برونی مرد جوان : منو محکم تربگير زن جوان : خوب . حالا می شه يواش تربری مرد جوان : باشه ولی به شرطی که کلاهايمنی منو برداری و روی سر خودت بذاری ؛ آخه نمی تونم راحت برونم . اذيتم می کنه روز بعد واقعه ای در روزنامه ثبت شده بود: برخورد موتور سيکلت باساختمان حادثه آفريد . در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور سيکلت رخ داد ؛يکی از دو سر نشين زنده ماند و ديگری در گذشت مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی يافته بود .. بدون اينکه زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه ايمنی خود را بر سر او گذاشت و خواست تا برای آخرين باردوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.

1391/02/21 - 01:03
بدون دیدگاه

پیگیری‌کنندگان دیدگاه

(مشاهده)