***روز مـــــادر مبارک****دستهایم چه پیر و فرتوتاند دست، نه! دستههای تابوتاند روزی این دستها جوان بودند نازک و نرم و مهربان بودند مانده امروز از آن همه پاکی زان همه چیرگی و چالاکی پوستی تیره و چروکیده استخوانی تکیده، پوسیده شده نشخوارِ یادها، کارم خویش را این چنین میآزارم گاه زین پیر مانده در زندان یاد کی میکنند فرزندان گاهی از من سراغ میگیرند لیک اما ز دیدنم سیرند سرد و نامهربان و ناهنجار رفع تکلیف میکنند انگار چه کنم درد من نمیدانند خواهش جان من نمیخوانند ... (راهی که همه در پیش داریم و راهی دیگر هم نداریم... روز مادر مبارک)