آنقدر مهربان بود برای اینکه مردم در زمستان سرما نخورند سرشان کلاه میگذاشت و در فصول دیگر کلاهشان را بر میداشت. همیشه میگفت تو نیمه گم شده من هستی؛ وقتی ترکم کرد فهمیدم که از شوق پیدا کردن نیمه گم شدهاش خودش را گم کرد! برایاینکه پرنده خیالش به پرواز در نیاید، بالهایش را چید. از ترس مجازات ، افکار عریانش را حجاب پوشاند. آن قدر تند صحبت کرد ، زبانش سوخت. گربه ها عاشق آدم هایی هستند که در زندگی دیگران موش می دوانند . پزشک ناشی ، به جای تب بر قیچی تجویز می کند . اسپند دود می کنم که چشمم ، کسی را نخورد . به نارنجک بدون ضامن ، وام نمی دهند . ازبس که به همه چپ چپ نگاه کرد چشمانش چپ شد. از بس که روشنفکر بود از خاموشی برق هراسی نداشت وقتی اشکم می خواهد به گردش برود سوار نگاهم می شود. آنقدر خسیس بود که حتی وقتی مرد عمرش را به شما نداد. وقتی واژه ای خارجی بیان می کنم تمام واژه ها دور آن جمع می شوند. امید و آرزو تنها دوستان واقعی مان هستند که تا آخرین لحظات زنگی ما را ترک نمی کنند. همیشه می گفت: آدم عاشق باید حرف دل را گوش کند نه عقل را ولی حرف ازدواج که پیش آمد گفت: همیشه