سیگاری تمام شده در دستانم ... و یک بغض پر از نوستالوژی و ... یک دنیا ... ! و در خانه همیشگیِ ناخدایی ام می نویسم و نمی دانم چه بر سر سیما و سیماها آمد که از دنیا سهمشان تنشان بود چند ساله جوانی شان را ... و بعد هم خلطی شدند در گلوی جامعه که تف شد روی زباله دانی تاریخ ! و کسی هم نفهمید ! سیمای فاحشه محل ما ... به جز عباس آقا با هیچکس دیگر نخوابید ! و جرمش دوست داشتن عباس آقا بود ! و باقی داستان ها ... رویاهای ذهن ما بچه های محل بود و ... ! پچ پچ های صف نانوایی زن های محل ! که آن روزها ... !!!
1391/02/26 - 23:42 در
دوره