گويندچنگيزبه هرشهري که مي رسيدريش سفيدان آن شهررابه حضورمي طلبيده وازآنها سوال مي کرده است آياخدامرافرستاده ياخودم آمدم؟اگرجواب مي دادندخداتورافرستاده است ميگفت پس بايدتسليم باشيدواگرمي گفتندازطرف خودت آمده اي مي گفت پس برويدشکايت مرابه خدابکنيدودرهرصورت حکم قتل عام مردم رامي دادتابالاخره به شهري مي رسدهمه مردم مي دانستندکهچنگيز همان سوالهاراتکراروبعدهمه راقتل عام خواهدکرد جواني بوده است علامه وکم سن وسال مي گويدمن مي روم وجواب رامي دهم همراه ريش سفيدان به حضورچنگيز مي روندابتداچنگيزاوراموردتمسخره قرارمي دهدومي گويدتوهنوزموهم به صورت نداري ماريش سفيدان رامي خواهيم علامه جواب مي دهدبزهم ريش دارداگرمردي به علم است که جواب مي دهم چنگيز سوال هميشگي راتکرارمي کند.علامه جواب مي دهد.نه خداترافرستاده ونه ازطرف خودت آمده اي بلکه اعمال وجهل ماايجاب کرده است که توبراي ماحوالهشوي...چنگيزازاينجواب خيلي خوشش مي آيدوحکم عفوشهررامي دهد.