دور حوض وسط پاساژ گلستان نشسته بودم, یه پسر کوچولویی که همراش یه دختر جوون دیده بودم نشسته بود و هی به پاستیل خوردن من نگاه می کرد
با خودم گفتم خدایی اون دختره بش نمی خوره مادر این بچه باشه,
بسته ی پاستیل و به پسره دادم و بهش گفتم
" این شماررو میدی به آبجیت بگی اون پسره داد که بهت بدم؟ "
ذوق کرد و گرفت و منم داشتم ژست می گرفتم که تا دختره نگاهم کنه یه چشمک عاشق کش بش بزنم
پسره تا 3 قدم دور شد و مطمئن شد دستم بهش نمیرسه گفت
" اون که آبجیم نیست, نامزد داداشمه, اول باید از داداشم اجازه بگیرم بعد شماره شما رو بهش بدم